شلاله
بی وفایی تا کی ...
درباره ...
|
لوگوي خود را در اينجا قرار دهيد.
|
لینک های روزانه
جستجو گر
گل
سرد سرد ( )
اگه می دانستم :
اسیر چشمات می شم
توبه اگه نگاه می کردم ...
نوشته شده توسط
بهرام در
شنبه دهم آذر 1386 ساعت
18:4
یارب ( )
خدایا...

خدایا :ای مهربان ترین مهربانان
تمام گناهان مارا ببخش که خود بزرگترین بخشنده ای
و مارا لحظه ای به حال خود وانگذار
و مغفرت خود را شامل حال ما بدار.
نوشته شده توسط
بهرام در
جمعه پانزدهم تیر 1386 ساعت
11:58
سومک ایستمک ( )
در بل.ر اشک من نام تو است ( )

میخوام برم پا ندارم
میخوام نرم جا ندارم
گریه کنم دل ندارم
داد بزنم نا ندارم

خدایا
به عاشقان بگویید که خود ساخته شوند
نه خود باخته
با عشق به کمال برسند نه به جمال
که با جمال به تن ادمی رسند
و با کمال به خدا می رسند

نگاهت میکنم از پشت شیشه
الهی زنده باشی تو همیشه

در شب دیدار تو افروختم
شعله شدم شمع شدم سوختم
و عکسهای جالب در ادامه ...
نوشته شده توسط
بهرام در
دوشنبه بیستم فروردین 1386 ساعت
11:49
انتظار ( )
انتظار..........
لبة پرتگاه ایستاده بودم و هر لحظه انتظار سقوط را می کشیدم که ناگهان
صدایی در گوشم زمزمه کرد، گوشهایم را به واکنش واداشت.
فاصله ام از پرتگاههای دور و بر، بیشتر می شد.
اکنون مدتی است از آن صدا دورم،
سالهاست به دنبال صدای آشنا می گردم.
تو را گم کرده ام امروز و حالا لحظه ای من گرفتار
سکوتی سرد و سنگین ام
و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند،.....
![]()
نوشته شده توسط
بهرام در
چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ساعت
17:58
میثاق ( )
میثاق
زندگی من
حرکت من
نگاه من
قلب من تو بودی
پس دلم می خواهد نامت را با صدای بلند در میان
هق هق گریه هایم داد بزنم اما افسوس که باید اشک بریزم و بسوزم و بسازم
اما نه اینقدر ...
تو می توانی مرا فراموش کنی
امامن هرگز هرگز
زیرا دوستت دارم ...
نوشته شده توسط
بهرام در
دوشنبه هفتم اسفند 1385 ساعت
12:11
چقدر غمگین ( )

صدایم کن عزیزم
صدایم کن ...
تا از دست غم رهایی یابم
نوشته شده توسط
بهرام در
یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت
19:12
هیچ کس تورا ندید ( )

سعی کن چیزی را که دوست داری بد ست آوری

نوشته شده توسط
بهرام در
یکشنبه هفدهم دی 1385 ساعت
13:23
نمی دانم ( )
نمیدانم ...
از خوابی دلپذیر برخاسته ام
یا به خوابی سنگین فرو رفته ام ! ...
چشم که باز کردم ...
دیگر ندیدمت !
از دست داده بودمت
چه فرقی می کرد ...
خواب یا بیدار ؟
مست یا هشیار ؟
از دست دادمت ...
نوشته شده توسط
بهرام در
یکشنبه هفدهم دی 1385 ساعت
12:53
نازنینم ( )
سراپای وجودم در فراقت آب گردیده ز هجرت دیدگانم همچو دریایی
ز خون گشته غم و دردم فزون گشته و اکنون در میان بسترم چون
شمع میسوزم برای دیدن رویت..... دو چشم اشک بارم را به روی
ماه میدوزم و با او از غم و درد درون ام راز میگویم .
جز تو ای دور از من از همه بیزارم...

نوشته شده توسط
بهرام در
یکشنبه هفدهم دی 1385 ساعت
12:25
مطالب پیشین
|
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد . All Rights Reserved 2005-2006 © by onodma |
